ماه عزا ...

بسم الله ...


روزی هزار بار که شکر خدا کنیم

شاید که حق آمدنش را ادا کنیم

شب های ماتم آمده باید که خویش را

آماده تا برای دو ماه عزا کنیم

امسال هم بدون تو سرزد هلال غم

کی با رخ تو دیده به این ماه وا کنیم

ما عهد کرده ایم، به هر بزم روضه ای

اول برای روز ظهورت دعا کنیم

صاحب عزا بیا که به اذن نگاه تو

در سینه باز خیمه ماتم به پا کنیم

دستی بده که سینه زن نوحه ها شود

اشکی بده که خرجی این دیده ها کنیم

شاگرد مکتب شهدا و ولایتیم

هیهات اگر که بیرقتان را رها کنیم

یک روز میرسد که همه در جوار تو

عزم زیارت نجف و کربلا کنیم ...



حکایت


بسم الله ...


عتيقه‌فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد. ديد كاسه‌اي نفيس و قديمي دارد كه در گوشه‌اي افتاده و گربه در آن آب مي‌خورد. ديد اگر قيمت كاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب مي‌شود و قيمت گراني بر آن مي‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند مي‌خري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست عتيقه‌فروش داد و گفت: خيرش را ببيني. عتيقه‌فروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممكن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام! كاسه فروشي نيست!



بسم الله ...


امام صادق علیه السّلام:

دوست ندارم جوان شیعه را جز در یکی از این دو حال ببینم؛ یا عالم (دانشمند)

یا متعلم (دانش پذیر و خواهان دانش). که اگر چنین نکند کوتاهی کرده و اگر

کوتاهی کند تباه ساخته است و اگر تباه سازد گناه کرده و اگر گناه کند در آتش ساکن می‌شود.

به خدایی که محمد ص را به حق برانگیخت چنین است!



شروع فصل عاشقی!

روز اول عاشقی ...

          کنار شهــــــــــــدا !

پا به پای هم، دست در دست هم ... گذشتن از کنار هر مزار و گفتن حرف دل به اونها!

تویی که می دونم حرفم رو می فهمی! ببین به کجا رسیدم!!!!!




برای بابا می نویسم ...

بسم الله ...


در این سکوت لحظه ها 

         که غم گرفته لحظه لحظه ی مرا

ببین چه قدر تشنه ام

          به جرعه های یک صدای آشنا

مرا بخوان

صدای تو

صدای خوب بودن است

         تمام لحظه های من

در انتظار لحظه ی سرودن است

          چه می شود دل مرا صدا کنی

دل مرا از این سکوت لحظه ها جدا کنی

چه می شود که چشم خسته ی مرا

از انتظار یک نگاه

                            رها کنی، رها کنی ....




ادامه نوشته

...

بسم الله ...


امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان، با من سحر کن

بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را

کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن

گل های شمعدانی همه شکل تو هستند

رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند

تا طاق ابروی بت من، تا به تا شد

دردی کشان، پیمانه هاشان را شکستند

تو میر عشقی، عاشقان بسیار داری

پیغمبری، با جان عاشق کار داری

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان، با من سحر کن

یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر

این خانه لبریز تو شد، شیرین بیان، حلوای تر

تو میر عشقی، عاشقان بسیار داری

پیغمبری، با جان عاشق کار داری

                                            

                                                                        "محمد صالح علا"



مختارنامه، قسمت دهم ...

مختار: خوب سِیر کن کیان؛ شباهتی با رستم خیالت دارم؟
کیان: تو همیشه رستم خیال منی مختار.
مختار: رستم چشمش علیل نبود!
کیان : هر زخمی به تن پهلوان زینت است، با این هیبت خواستنی تر شدی.
مختار: ببار کیان... ببار... بر کشته دشت نینوا باید خون گریست نه اشک.ببار. تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟
کیان: راه گم کردم ابو اسحاق.
مختار: راه‌بلدی چون تو که راه را گم کند، نا بلدان را چه گناه‌؟
کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم، هر چه تاختم مقصد را نیافتم، وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود.
مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم‌، مجنون نبودیم.