تبليغاتX

پرچیــــــــــن راز
پرچیــــــــــن راز

............ دورها آوایی ست که مرا می خواند

 

مانده ام ...

 

بر چهار راه انتظار

 

چهار راه چشمهای سرخ

 

خنده های سرد

 

سینه ام صُراحی غم است

 

شب، شب بلاست

 

روز، روز ماتم است

 

در کدام شب

 

در کدام روز

 

این شنیدنی ترین صدا شنیده می شود :

 

انتظارتان بسر رسید !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:17 توسط گل آینه | |

 

 

نمی دونم چرا ... وقتی جمعه ها دلم می گیره ...

 

یاد تو می افتم ....

 

انگار شانه ها ی من به تنهایی تحمل خستگی ها رو نداره ...

 

 

از انتظار خسته ام ... و يا دلم گرفته است؟


تو مدتي است رفته اي ... بيا دلم گرفته است ... 

 

نگاه سرد پنجره به کوچه خيره مانده بود

 

گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است ... 

 

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوري ات

 

به ذهن من نمي رسد کجا دلم گرفته است ... 

 

به چشم خود نديده ام شکوه چهره ي تو را

 

شبي بيا به خواب من ...  بيا دلم گرفته است ...

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 20:37 توسط گل آینه | |

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش

 

 رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست این موضوع را چگونه با او

 

در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در

 

 میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق‌تر به من بگویى که میزان

 

ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش ساده‌اى وجود دارد. این کار را انجام بده

 

 و جوابش را به من بگو:« ابتدا در فاصله ۴ مترى او بایست و با صداى معمولى 

 

 مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن.

 

 بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»

 

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه  شام بود و خود او در اتاق 

 

 تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است.

 

 بگذار امتحان کنم.سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام

 

 چى داریم؟...   

 

 ... جوابى نشنید...

 

بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید:

 

عزیزم شام چى داریم؟

 

باز هم پاسخى نیامد.

 

باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله

 

 داشت گفت: عزیزم شام چى داریم .... ؟   باز هم جوابى نشنید.

 

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى

 

 نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت:

 

 عزیزم شام چى داریم؟

 

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار مى‌گویم: خوراک مرغ!

 

مشکل ممکن است آن طور که ما همیشه فکر مى‌کنیم در دیگران نباشد

 

 و عمدتاً در خود ما باشد!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:32 توسط گل آینه | |
 

هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد

 

 

اندوه و غم زمان زمین گیرم کرد

 

 

گفتند که جمعه می رسی از کعبه

 

 

این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد

 

...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:16 توسط گل آینه | |

 

... خبر زدرد من و دل به آشنا بدهید ...

                        ... که من مریض فراقم به من دوا بدهید ...

... گره فتاده به کارم کجاست راه نجات ...

                            ... نشان ز کوی حبیب گره گشا بدهید ...

 ... فروغ خانه من یار دلنواز برفت ...

                                   شما به کلبه احزان من صفا بدهید ...

... چو من کسی نبود مستحق جرعه وصل...

                                      به این مریض از آن جرعه از وفا بدهید ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:16 توسط گل آینه | |