............ دورها آوایی ست که مرا می خواند
... خبر زدرد من و دل به آشنا بدهید ... ... که من مریض فراقم به من دوا بدهید ... ... گره فتاده به کارم کجاست راه نجات ... ... نشان ز کوی حبیب گره گشا بدهید ... ... فروغ خانه من یار دلنواز برفت ... شما به کلبه احزان من صفا بدهید ... ... چو من کسی نبود مستحق جرعه وصل... به این مریض از آن جرعه از وفا بدهید ... بعد از مدتها ... باز هم تقدیم به تو ... که این انتظار رو به من هدیه کردی ... میترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید مهتاب رخت بعد غروبم به در آید می ترسم از آن دم که بیایی و نباشم جان از بدنم رفته و عمرم به سر آید می خوانمت ای یار ز صبح ازلی آه از دل خونم ز غم هجر برآید در راه تو من منتظرم تا که بیایی از گل وصل رخت بهر دلم کی ثمر آید بر دامن تو رشته دل را چو ببستم کی مهر رخت از پس پرده به در آید جز هجر تو اندر دل من هیچ غمی نیست کی می شود از سینه غم هجر برآید هر سو نگرم از تو و از وصل بگویند کی می شود این فصل فراق تو سرآید از باغ غمت لاله چو بسیار بچیدیم کی می شود اندر دل ما لاله وصل تو برآید دکتر علی شریعتی: در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند: آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست ... و خدا را که نمی بینم و می دانم که هست ... *** هرگاه خداوند تو را به لبه ی بلندی هدایت کرد ... به او اعتماد کن ... زیرا یا تو را از پشت می گیرد، یا به تو پرواز را می آموزد. برای کفی خاک ... کاشکي من هم دلي همچون شهيدان داشتم تا که در صحـــــراي سينه لاله اي مي کاشتم کاشکي در من توان دل بريـــــــــدن بود کاش ... تا که دسـت از دامن اين خـــاک بر مي داشتم با کمی تاخیر ... بنا به دلایلی .... این روزهای ........ بر تو مبارک. قصدم ... حرف زدن نبود .... اما ... دور از ادب بود اگر حرفی نمی زدم. تا وقتی که عشقت در دلم هست .... زنده ام. اما اگر روزی رسید که یادت و هر آنچه که کردی ... فراموش کردم.... دیگر نباید زنده بمانم ...................... .
***
چه زيبا از قفس پرواز كردند مقام عشق را احراز كردند دوا كردند درد خود پسندى خدا داند همه اعجاز كردند هوسها را سراسر سر بريدند دو چشم از عشق بر حق باز كردند سمندر وار آتش مى خريدند عروج ازخويش چون شهباز كردند خلوص خويش با خون مُهر كردند سرودى از وفا آواز كردند اگر چه در سكوتى ژرف خفتند حياتى نو زسر آغاز كردند شهيدان شاهدان صدق و مستى چه زيبا بر ملائك ناز كردند
*** خوشا ياران كزين ويرانه رستند زدل بند تعلقها گسستند زمردى پشت شيطان درون را چه زيبا در شبانگاهان شكستند فريب اين جهان و نفس خود را نخوردند و زدام خويش جستند زاين دنياى بى مهر و محبت گذر كردند و با پاكان نشستند خوشا ياران كه در عهد جوانى كتاب پست خودبينى ببستند به وقت وصل و پايان جدايى تو گوئى از شراب عشق مستند خوشا ياران عهد خون و ايثار كه نيكوخويش بشكستند و رستند
حرف آخر: جماعت ... یه دنیا حَرفه ... بین دیدن و شنیدن ... برید از اونا بپرسید ... که شنیده ها رو دیدن / . ... خداوندا ... تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است ... چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ... 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
8:16 توسط گل آینه | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
18:55 توسط گل آینه | |
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت
21:13 توسط گل آینه | |
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت
1:24 توسط گل آینه | |
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
22:47 توسط گل آینه | |


